تبليغاتX
دانایی توانایی است
فناوری اطلاعان، کارآفرینی، مدیریت، آینده شناسی
گذري به نظام اداري
رفتن، رفتن است و ماندن خيال
عبدالمجيد مصلح
زندگي حركت است در مسير زمان، هركه ماند بازماند و هر كه رفت شايد كه رسيد، رسيدن نه براي ماندن كه باز براي رفتن! تا رسيدن به مقصود و كمال.
(1)
روزي گذارم به نظام اداري افتاد.
تلاشگراني را ديدم كه جز عشق به آباداني كشور، چيزي در سر نداشتند؛
در اين راه تمام همت خود را به كار بسته بودند؛
از زندگي، آبرو، اعتبار و حيثيت خود مايه گذاشته بودند؛
شب، راحتي و استراحت در قاموس و دفترشان جايي نداشت؛
اينان به جامعه اميد، نشاط، پويايي و حيات مي بخشيدند......
و من نظاره گر بودم! رسيدن بسيار سخت بود و ماندن محال!

(2)
رفتم و رفتم.....
عده اي را ديدم، خواب بودند!!!
بي خيال بودند!!!
راحت بودند!!!
روي چيزي نشسته بودند كه به آن مي گفتند:
"پست"!!! موقعيت!!! اعتبار!!! .......
و جنب نمي خوردند!!!......
و من نظاره گر بودم!!! ! و دلم به حال كشورم مي سوخت!

(3)
رفتم و رفتم.....
كساني را ديدم كه چه متفكرانه و انديشمندانه تلاش مي كردند؛
براي هر مشكلي چاره اي داشتند؛
مروج فكر وانديشه در كار بودند؛
دانايي را به توانايي بدل مي ساختند؛
مي توانستند چون مي دانستند؛
انجام مي دادند؛ چون
آگاهانه آينده اي را ترسيم كرده بودند كه براي ما آرزو است.
و من نظاره گر بودم!!! و لذت مي بردم
(4)
رفتم و رفتم.....
عده اي را ديدم كه
سراپا انديشه بودند،
زندگي اشان مدرسه،
دغدغه اشان نوآوري،
محصولشان ايده
و دسترنجشان دانايي بود.
تلاششان پيش از اقدام از حين عمل بيشتر بود!
كار را با ديگران و به وسيله ديگران انجام مي دادند؛
بنابراين براي فكر كردن و مطالعه وقت كافي داشتند!
كار را با اکسیر دانايي مي سنجيدند!
بنابر اين هر كاري كه حجم دانايي آن بيشتر، گرانبارتر
استدلال، تنها زباني بود كه مسلط بودند
در كنار پست، يك بودند در كنار صفر
آنان به پست هويت و اعتبار مي بخشيدند!
و من نظاره گر بودم و فتبارك الله احسن الخالقين را مي سرودم


(5)
رفتم و رفتم.....
عده اي را ديدم كه
دويدن را به فكر كردن، مزرعه را به مدرسه، باغچه را به كتابخانه،
پادگان را به دانشگاه، ابزار را به انسان؛ دست را به مغز،
آجر را به ايده و كالا را به انديشه
ترجيح مي دادند!
اينان مي خواستند كار را با ترازو بسنجند!
و دانايي در ترازوي آنان وزني نداشت!
در ميان همه حواس تنها چشمانشان فعال بود!
ودانايي در عدسي چشم آنان منعكس نمي شد!
به مطالعه نيازي نداشتند؛
زيرا معتقد بودند بيكار نيستند!!! و نمي توان آن را در گزارش عملكرد آورد!
زبان تحكم، تنها زباني بود كه مسلط بودند
تحكم از بالا يا تحكم به پايين!
پست براي آنان يك بود در كنار صفر؛
پست را از آنان مي گرفتي ، هيچ بودند!
ومن نظاره گر بودم و وارونگي جامعه را مي ديدم!!
(6)
رفتم و رفتم.....
عده اي را ديدم
كار مي كردند، ولي معلوم نبود چه كاري؟!
تلاش مي كردند، ولي معلوم نبود چرا؟!
مي رفتند، معلوم نبود كجا؟!
مي ساختند، معلوم نبود چگونه؟!
خودشان هم نمي دانستند!!! فقط مي دويدند!!!......
انگار مغزشان تعطيل بود!!!.....
و من نظاره گر بودم!!! تحملشان سخت بود!
(7)
رفتم و رفتم.....
عده اي ديدم كوتوله بودند!
فكرشان از قدشان هم كوتاه تر بود!
ديدشان به نوك بيني اشان هم نمي رسيد!
آرمانشان در جا زدن، هدفشان ماندن، همتشان نگذاشتن، و دغدشان روزي را به شب رساندن بود!
بي انگيزه كردن و موش دواندن هنر استثنايي اشان بود!
وقتي احساس موفقيت مي كردند كه بتوانند ديگران را كوتوله كنند!
من نظاره گر بودم! و معيار سنجش به سمت صفر ميل مي كرد!
(8)
رفتم و رفتم.....
كساني ديدم كه كار مي كردند؛ بي آن كه گزارش دهند!
كساني ديدم كه گزارش مي دادند، بي آن كه كار كنند!
كساني ديدم كه تشويق مي شدند، چون كاري نمي كردند!
كساني ديدم كه تنبيه مي شدند، چون جرمي نداشتند!
ومن نظاره گر بودم!!! و مرگ انگيزه را تماشا مي كردم!
(9)
رفتم و رفتم.....
جمعي را ديدم كه كانال مي كندند
و جمعي ديگر همان كانال را پر مي كردند
بي آنكه چيزي را به كار گذاشته باشند!!!
جمعي را ديدم كه كشتي مي ساختند
و جمعي كشتي را سوراخ مي كردند!!!
جمعي را ديدم كه وقتي همه كار مي كردند و كار خاتمه مي يافت از خواب برخاسته فرياد مي زدند:
"انا شريك!!"؛ "انا شريك!!......."
فريادشان آسمان هفتم را پر كرده بود......
و دوباره مي خفتند!!!
و من نظاره گر بودم!!! و افسوس مي خوردم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:32  توسط مصلح  | 

شاید افکار عمومی و دوستان همواره این انتظار را داشتند که وبلاگی فعال داشته باشم. اما به دلیل اشتغال زیاد تا کنون نتوانسته بودم به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم. از بابت بابت متاسفم و از این که از امروز می توانم در جمع وبلاگ نویسان باشم و مطلب بنویسم خوشحالم. امیدوارم بتوانم به طور مستمر در این جمع حضور فعال داشته باشم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط مصلح  |